nighttriper پلیس انجمن وضعيت: آفلاين 12 دي ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 2431 امتياز: 6198 تشکر کرده: 163 تشکر شده 409 بار در 195 پست
ارسال شده در: دوشنبه، 19 بهمن ماه ، 1388 14:19:06 موضوع مطلب:
اين نوشته را به آهستگى بخوانيد و به محتوايش فکر کنيد.
و آن را به زندگى خود ارتباط دهيد.
به درخت سيب نگاه کنيد.
ممکن است چند صد سيب داشته باشد و هر سيب هم دهها دانه.
ممکن است بپرسيد: «چرا به اين همه دانه براى پرورش تنها چند درخت سيب ديگر نياز است؟»
طبيعت در اين مثال، درسهاى زيادى براى ما دارد.
به ما مىگويد: «همه دانهها رشد نمىکنند. در زندگى نيز اغلب دانهها هرگز رشد نمىکنند.»
بنابراين، اگر واقعاً مىخواهيد چيزى اتفاق افتد، بهتر است بيشتر از يکبار سعى کنيد.
اين بدين معنى است که:
براى پيدا کردن کار، ممکن است در ٢٠ مصاحبه شرکت کنيد.
براى استخدام يک کارمند خوب، ممکن است با ٤٠ نفر مصاحبه کنيد.
براى فروش يک خانه يا يک ماشين يا يک ايده با ٥٠ نفر صحبت کنيد.
و با ١٠٠ نفر آشنا شويد تا يک دوست خوب پيدا کنيد.
اگر «قانون دانهها» را درک کرده باشيم، ديگر اينقدر ناراحت نمىشويم.
و احساس قربانى شدن را متوقف مىکنيم.
و ياد میگيريم که چگونه با چيزهايى که برايمان اتفاق مىافتد برخورد کنيم.
قوانين طبيعت را نبايد شخصى بگيريم.
بايد آنها را درک کنيم و با آنها کار کنيم.
آدمهاى موفق بيشتر شکست مىخورند امّا دانههاى بيشترى مىکارند.
وقتى چيزها خارج از کنترل شما قرار مىگيرند،
اينها کارهايى است که نبايد بکنيد تا جلوى بدبختى و گرفتارى در زندگىتان را بگيريد:
- نبايد درباره اين که دنيا چگونه بايد باشد تصميم بگيريد.
- نبايد براى اين که هر کس چگونه رفتار کند، قانون وضع کنيد.
- و سپس وقتى که دنيا از قوانين شما پيروى نمىکند عصبانى شويد.
اينها کارى است که مردم بدبخت میکنند!
از طرف ديگر، شما انتظار داريد که:
- دوستانتان محبتهاى شما را جبران کنند.
- مردم قدردان شما باشند.
- هواپيماها سر ساعت به مقصد برسند.
- همه مردم امين و درستکار باشند.
- همسر و يا دوستانتان تاريخ تولد شما را به ياد داشته باشند.
اين انتظارات ممکن است معقول و منطقى باشند امّا خيلى وقتها اتفاق نمىافتند!
پس به نارحت شدن و عصبانى شدن خاتمه دهيد.
راهکار بهترى هم وجود دارد:
توقع کمترى داشته باشيد و در عوض، براى خود، اولويتهايى در نظر بگيريد.
در مورد چيزهايى که در کنترلتان نيستند، به خود بگوئيد:
«ترجيح مىدهم اين گونه باشد. امّا اگر نشد هم عيب ندارد!»
اين يک تغيير عمده در فکر و ذهن و گرايشهاى شماست و به شما آرامش خاطر بيشترى مىبخشد ...
شما البته ترجيح مىدهيد که مردم مؤدب باشند ... امّا اگر نبودند هم روزتان خراب نمىشود.
شما ترجيح مىدهيد هوا آفتابى باشد ... امّا اگر باران باريد هم بد نيست!
براى شادى بيشتر، به يکى از دو چيز زير نياز داريم:
١) تغيير دادن دنيا، يا
٢) تغيير دادن فکر و ذهن خودمان.
به نظر مىرسد دومى آسانتر باشد!
مسأله ما اين که مشکل داريم نيست، بلکه مشکل اصلى، نگرش و طرز فکر ما نسبت به مشکلات است.
اين که چه اتفاقى برايتان مىافتد تعيينکننده خوشحالى يا غم شما نيست.
بلکه عامل تعيينکننده، چگونه فکر کردن شما درباره اتفاقى است که برايتان افتاده است!
_________________ تو اولین روز بهار
من آخرین جمعه سال
و چه دورند و چه نزدیك به هم
nighttriper پلیس انجمن وضعيت: آفلاين 12 دي ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 2431 امتياز: 6198 تشکر کرده: 163 تشکر شده 409 بار در 195 پست
ارسال شده در: سه شنبه، 20 بهمن ماه ، 1388 08:30:42 موضوع مطلب:
دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگها بحث مىکرد.
معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد،
زیرا با وجود این که پستاندار عظیمالجثهاى است، امّا حلق بسیار کوچکى دارد.
دختر کوچک پرسید: پس چه طور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟.
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمىتواند آدم را ببلعد. این از نظر فییزیکی غیرممکن است.
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مىپرسم.
معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟.
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید _________________ تو اولین روز بهار
من آخرین جمعه سال
و چه دورند و چه نزدیك به هم
زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت.
..
شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و
اشکهایش را پاک میکرد و فنجانی قهوه مینوشید پیدا کرد ….
در حالی که داخل آشپزخانه میشد پرسید: چی شده عزیزم که این موقع شب اینجا نشستی؟!
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: .
هیچی فقط اون وقتها رو به یاد میارم، 20 سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم. یادته ؟!
.
زن که حسابی تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشمهایش پر از اشک شد و گفت:
آره یادمه.شوهرش ادامه داد: یادته پدرت که فکر میکردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!
زن در حالی که روی صندلی کنار شوهرش مینشست گفت: آره یادمه، انگار دیروز بود!
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد: یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت:
یا با دختر من ازدواج میکنی یا 20 سال میفرستمت زندان آب خنک بخوری؟!
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و…!
مرد نتوانست جلوی گریهاش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد میشدم !!! _________________ تو اولین روز بهار
من آخرین جمعه سال
و چه دورند و چه نزدیك به هم
nighttriper پلیس انجمن وضعيت: آفلاين 12 دي ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 2431 امتياز: 6198 تشکر کرده: 163 تشکر شده 409 بار در 195 پست
ارسال شده در: سه شنبه، 20 بهمن ماه ، 1388 08:36:20 موضوع مطلب:
به همین راحتی می توان دنیا رو ساخت!
دختر کوچولو:بابا اسمون چه رنگیه؟
پدر:ابی
دختر کوچولو:ولی بابا قرمز هم هست!
پدر:نه نیست
دختر کوچولو:چرا هست.من خودم عصرها دیدم که اسمون قرمز می شه..
پدر:درسته اسمون قرمز هم می تونه باشه
دختر بچه:زرد هم هست.مگه نه؟؟
پدر:فکر نمی کنم زرد هم باشه.
دختر بچه:ولی صبح که دست و صورتمو شستم دیدم که اسمون زرد بود
پدر:تو نمی خوای با عروسکات بازی کنی؟برو بازی کن تا من هم روزنامه ام رو بخونم
دختر بچه: باشه بابا
ولی چند لحظه ای بعد دختر بچه باز می گرددبا انبوهی از سوالات ماننددریا چه رنگی ست؟چرا مامان می ره سر کار؟بابا چرا عروسکهام نمی خوابن؟......
پدر تصمیم می گیرد دختر بچه را به نحوی سر گرم کندتا حداقل نیم ساعت وقت ازاد داشته باشد.فکری به ذهنش رسیدیک شرکت تبلیغاتی عکسی به بزرگی برگ روزنامه از کره زمین به صورت باز شده در روزنامه چاپ کرده بود...
پدر برگ روزنامه رو کند ان را به 50قسمت پاره و پاره ها رو با هم مخلوط کرد.
پدر:ببین دخترم اگه می خوای به سوالاتت جواب بدم باید اول این تکه های روز نامه رو بگیری و سر هم کنی تا شکل کره ی زمین مثل اولش درست بشه.
دختر بچه با تعجب به پدر نگاه کردو گفت:باشه ولی شما هم قول بدین اگه من اونو درست کردم دیگه روزنامه نخونی خوب!
پدر:باشه قربون دختر خوبم برم.برو بابا!
دختر رفت و پدر اندیشید تا ساعت ها دخترش سر گرم خواهد بود 10دقیقه ی بعد دختر بچه باز گشت.
دختر بچه :بابا تمام شد.حالا بیا بازی.
پدر:تمام شد؟ببینم!
پدر نگاهی کرد.دنیا درست شده بود با تعجب پرسید:نکنه مامانت کمکت کرد؟دختر بچه نه مامان که هنوز نیومده!
پدر:از رو کتاب جغرافی دیدی؟
دختر بچه:جغ جغ جغرافی چیه؟
پدر اندیشید دخترش راست می گوید او که از جغرافی چیزی نمی داند
پدر :پس چگونه به این سرعت دنیارو درست کردی؟
دختر بچه:من دنیا رو درست نکردم من فقط عکس ادمی که پشت صفحه ی روزنامه ایستاده بود را درست کردم دنیا خودش درست شد! _________________ تو اولین روز بهار
من آخرین جمعه سال
و چه دورند و چه نزدیك به هم